داستان عشق شهریار

گفته بودیم که داستان عشق استاد شهریار
در سایه ی حساسیت فطری شاعر
و توانایی بیان و زیبایی کلام او
به صورت اشعاری بسیار زیبا و دلنشین در آمده
و در ادبیات سروده ای به طور جاودانه ثبت گردیده است
و اما بقیه ی این داستان:
غم عشق و انتظارهای تلخ و نافرجام
و امیدهای به نومیدی گراییده ی شاعر جوان
منجر به سرودن غزلهای بسیاری گردید
که اینک به صورت ثروتی از ادبیات برای ما باقی مانده است
یک بهار دیگر می گذرد و از «پری» نشان محبتی بر نمی آید
و شهریار می گوید:
نیامد آن گل خندان و نو بهار آمد
امان ز بخت، که این آمد و آن نمی آید
و اما این عشق چنان خاطر شهریار را مشوش کرده بود
که او را از کار و زندگی و مخصوصا درس دانشکده ی پزشکی وا داشته بود
و نهایتا داستان دلدادگی او به گوش پدرش در تبریز رسید
و چون شهریار از عشق پری نمی توانست دست بشوید
پدرش مقرری ماهیانه اش را قطع کرد
و این امر طبعا بر بی سر و سامانی شاعر عاشق می افزاید
در غزل دل انگیز «تو بمان و دگران» شاعر خسته دل
اعلام می کند که بعد از این فقط با خاطرات این عشق
و یادگاریهای شیرین آن به زندگی ادامه خواهد داد:
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم «که نشانم ندهند»
هر چه آفاق بجویند، کران تا به کران
می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود، دیده ی کوته نظران
دلِ چون آینه ی «اهل صفا» می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاری ست ز سر حلقه ی شوریده سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا «تو ببخشای به خونین جگران»
ره بیداد گران، بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
«شهریارا» غم آوارگی و در به دری
شورها در دلم انگیخته، چون نوسفران
*****
گویند که شهریار از پری پیراهنی به یادگار داشت
که پارچه اش را پری برای شاعر جوان خریده بود.
یک روز عصر که خسته و کوفته به منزل برمی گردد
آگاه می شود که پری عصر هنگام آنجا آمده
و مدتی هم به انتظار نشسته
ولی چون از شهریار خبری نشده است
و پری نیز عجله داشته، پیراهن را برداشته و رفته است.
او قول داده است که برگردد....

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
آن که می خواست به رویم در دولت بگشاید
با که گویم که در خانه به رویش نگشودم؟!
آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فرو خفت
من که یک عمر شب از دست خیالش نَغُنودم
آ نکه می خواست غبار غمم از دل بزداید
آوخ، آوخ، که غبار رهش از پا نزدودم
یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا
که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم
ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را
گو به سر می رود از آتش هجران تو دودم
جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس
این شد ای مایه ی امید ز سودای تو سودم
به غزل رام توان کرد غزالان رمیده
«شهریارا» غزلی هم به سزایش نسرودم
****
همانگونه که گفتیم شهریار از پری پیراهنی به یادگار داشت
که پارچه اش را پری برای شاعر جوان خریده بود
یک روز عصر که خسته و کوفته به منزل بازمی گردد
آگاه می شود که پری عصر هنگام آنجا آمده
مدتی به انتظار نشسته
ولی چون از شهریار خبری نشده است
و او نیز عجله داشته، پیراهن را برداشته و رفته است
و قول داده که بازگردد
ولی از پری (که نام اصلیش ثریا بود) خبری نشد

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم
بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم
گر چه بگداختی از آتش حسرت دل من
لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم
لاله در دامن کوه آمد و من بی رُخ دوست
اشک چون لاله ی سیراب به دامن کردم
در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ
که من از اشک، ترا شاهد گلشن کردم
شبنم از گونه ی گلبرگ نگون بود که من
گله ی زلف تو با سنبل و سوسن کردم
دود آهم شد اشک غمم ای چشم و چراغ
شمع عشقی که به امید تو روشن کردم
تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی
تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم
آشیانم به سر کنگره ی افلاک است
گرچه در غمکده ی خاک نشیمن کردم
«شهریارا» مگرم جرعه فشاند لب جام
سال ها بر در این میکده مسکن کردم
****
شهریار به هر تدبیری دست می زند
نمی تواند معشوق گریز پای را به سوی خویش بازگرداند
شاید غزل زیبای «سه تار من»
که به احتمال زیاد در همین دوران سروده شده است
یکی از گویاترین قطعات احوال شاعر جوان باشد
نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایه ی تسلی شب های تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه ی غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و ناله ی سه تار
شب تا سحر ترانه ی این جویبار من
چون نشترم به دیده خَلد نوشخند ماه
یادش به خیر، خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه ی قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا
روزی وفا کنی، که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلی وام می کنی
خواهی مگر، گرو بَری از روزگار من
اختر بخُفت و شمع فرومُرد و همچنان
بیدار بود دیده ی شب زنده دار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست، که باشد شکار من؟
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من؟
جز خون دل نخواست نگارنده ی سپهر
بر صفحه ی جهان، رقم یادگار من
زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دل
تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من
در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من
من «شهریار» ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهریار من
****
شاعر جوان بالاخره آن چه را که تا کنون حدس می زد
ولی با شک و تردید با آن روبرو می شد قبول کرد
و برایش مسلم شد که پری دلش را به کس دیگری داده است
در این غزل زیبا، شهریار نه تنها به این واقعیت اعتراف می کند
بلکه درد و رنج و ناامیدی خودش را نیز بیان می کند...
ماه من، شاهد آفاقی و معشوق منی
شمع هر جمعی و سر حلقه ی هر انجمنی
من سر کوی تو یک جا وطنم گشت و تو خود
چون دل من همه جایی و پریشان وطنی
لب لعل تو که تشنه است به خون دل من
نمکیده است ز پُستان مُروت لَبنی
یوسف وقتی و از مصر عزیزان ترسم
نفرستند به کنعان حزین، پیرهنی
نگذرد شاهد ما بر شکرستان وفا
«شهریارا» همه گر طوطی شیرین سخنی
****
فتنه ننشسته در ایام تو ، از نو برخاست
نه عجب از تو که خود، فتنه ی نو خاسته ای
عذر رسوایی خود خواهم اگر بار دهی
گر چه صد بار تو خود عذر مرا خواسته ای
با وجود تمام بی مهری های دلبر
که موجب آزردگی دل شاعر جوان شده بود
او هنوز در بند عشق پری است
و نمی تواند به ندای عقلش که او را از این عشق برحذر می دارد
گوش فرا دهد
او هنوز امیدوار است که روزی این آهوی گریز پا باز خواهد آمد
و خود را دلداری می دهد که روزی این قصه به پایان می رسد
و پری باز می گردد...
خدا ترا ز رقیبان جدا نگهدارد
تو خود نگاه نداری، خدا نگهدارد!
کجا کشانمت ای گل، به مفلسی مانم
که جُسته گنج و نداند کجا نگهدارد
بیا به سایه ی سیمرغ قاف بگریزیم
که بال عُزلتمان از بلا نگهدارد
گذشته ی من و جانان به سینما ماند
خدا ستاره ی آن سینما نگهدارد
غمی نرفت که صد جانشین نداشت به دل
حبیب! با غم خود گو ...کجا نگهدارد
ترانه ی غزل «شهریار» از آن شیواست
که حقِ صحبت سازِ صبا نگهدارد
****
شهریار از این حریف ناخواسته که معشوقه اش را از دستش ربوده بود
با عناوین مختلف در اشعارش نام برده است
که تدریجا این عناوین، عتاب آمیز و کوبنده تر شده اند
و در نتیجه «رقیب» به «رقیب سفله» و «گدا» و «اهریمن» و «دیو» تبدیل شده است.
ولی او نه تنها در آنزمان، بلکه تا مدتها از او مستقیما نام نبرده است
چرا که رقیب عشقی شاعر جوان، مرد مقتدر دوران رضاشاه
و مرد دوم مملکت ...«تیمور تاش» بود
که پس از کشته شدنش در زندان رضا شاه
شهریار که سید بود گفته بوده است ....جد من او را کُشت
تیمورتاش که از ماجرای دلدادگی این دو نفر آگاه بود
دستور می دهد شهریار را زندانی و نهایتا مسموم کنند
ولی مادر پری که علاقه ی خاصی به شهریار داشت
وقتی از این موضوع با خبر می شود
شیون کنان به دیدار تیمورتاش می رود و به او می گوید که
این سید بیچاره چه گناهی کرده است
می ترسم نفرین او ما و شما را زیرورو کند ...
مبادا دستتان به خون او آلوده شود
و تیمور تاش به احترام مادر پری
دستور می دهد او را به مشهد تبعید کنند....
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله، راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ماهم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آیینه ی شوق و دل آگاهش نیست!
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
«شهریارا» عقب قافله ی کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست
****
گفته بودیم که تیمورتاش، وزیر دربار رضاشاه
رقیب عشقی شهریار بود
و دستور داده بود که او را به نیشاپور تبعید کنند
هنگامی که خبر تبعید به شهریار ابلاغ شد
او که در دانشکده پزشکی تحصیل می کرد
مجبور گردید نه تنها از درس و تحصیل دست بکشد
بلکه دوستان و آشنایانش را نیز ترک کند
شهریار که می دانست مادر پری با او میانه خوبی دارد
از او خواست که برای آخرین بار ترتیب ملاقات این دو جوان را بدهد
و مادر پری با این امر موافقت کرد
و قرار شد که در بهجت آباد که میعادگاه آنها بود دوباره یکدیگر را ملاقات بکنند
شاعرجوان تا صبح منتظر پری بود
ولی از او خبری نشد
و حاصل این تجربه و انتظار تلخ غزلی است بسیار زیبا
و شاید یکی از شاهکارهای او پس از «حیدر بابایه سلام»
که به زبان آذری که زبان مادری اوست سروده شده است
و سالها بعد آنرا به فارسی نیز برگردانده است
و نام این قطعه بی نظیر را «بهجت آباد خاطره سی» گذاشت...
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
بهجت آباد خاطره سی
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گجــــه یاری
گئج گلمه ده دیر یار ، یئنه اولموش گئجه یاری
گؤزلر آسیلی، یوخ نه قارلتی نه ده بیر سـس
باتمیش قولاغیم گور نه دوشورمکده دی داری
بیر قوش آییغام سؤیلیه رک ، گاهدان اییلده ر
گاهدان اونودا یئـل دیه لای لای هـوش آپـاری
یاتمیش هامی بیر اللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری
قورخوم بیـدی یار گلـمیه بیـردن یاریلا صـبح
باغریم یاریلار، صبحوم آچیلما، سنی تاری
دان اولدوزی ایستر چیخا، گوز یالواری چیخما
اوُ چیخماسـادا، اولدوزومون یـوخدی چیخاری
گلمز، تانیرام بختیمی، ایندی آغارار صبح
قاش بئیـله آغـاردیقجا داهـا باشـدا آغـاری
عشقین که قراریندا وفا اولمیاجاقمیش
بیلمم که طبیعت نیه قویموش بو قراری
سانکی خوروزون سون بانی خنجر دی سوخولدی
سینه مـده اورک وارسـا، کسـیب قیـردی داماری
ریشخندیله قیرجاندی سحر، سؤیله دی، دورما
جان قورخوسی وار، هر کیم اتوزمیش بو قماری
اولدوم قارا گون آیریلالی اوُ ساری تئلدن
بونجا قره گونلردی ائدن رنگیـمی سـاری
گؤز یاشلاری هر یردن آخارسا، منی توشلار
دریـــایه باخـــار بللـی دی چایـــلاریـن اخـاری
از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی قیزاری
محـراب شفقـــده اؤزومــی سجـده ده گؤردوم
قان ایچره غمیم،یوخ،اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی«شهریار»ین گوللی چیچکلی
افسوس قارا یئل اسدی خزان اوُلــدی بهاری
****
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
سروده ی شاعر پس از سی و پنج سال درباره ی این واقعه
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر
وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار
کوکب صبحی گرفتم سازگار و سر به زیر
چون کنم با کوکب بختی چنین ناسازگار؟
غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم
بی فروغ از هر کران و ناامید از هر کنار
گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست
گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار
داشت بر سر می زد از جوش و جنونم موج خون
سر به سوی آسمان شد ناگهم بی اختیار
کای به میعاد کتاب خود به مضطرین مجیب
بیش از این است انتظار اضطراب و اضطرار؟
ناگهم اغمایی و سیری و رویایی شگفت
واشدم چشم و ستون صبر دیدم استوار
گویی از دنیای دیگر گفته بودندم به گوش
شرط برد عاقبت را، باخت باید این قمار
گر طوع داری حیات جاودانی سربلند
چند روز خاکیان گو سر به زیر و خاکسار
آخرین بانگ خروس از طرف باغی شد بلند
در جگر گاهم خلنده خنجری بود آبدار
فرصت یک بار دیدن نیز با این دست باخت
طالعم این پاکباز بد قمار بد بیار
آسمان دیدار آخر نیز کرد از من دریغ
تا کند سوز و گدازم سکه ای کامل عیار
صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو
کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار
نیشخند صبح بی انصاف٬ گویی صاعقه است
آخرین امیدم از وی٬ خرمنی شد تار و مار
خود به محراب شفق در سجده دیدم غرق خون
مقتدی با پیشوا و خرمن هستی٬ نثار
سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت
ورد آهم دم به دم: « ای روزگار٬ ای روزگار»
زی کمال الملک هم رفتم که شاید او کند
رخصت برگشت را فکری به حال این فکار
لیکن او را با دلی بشکسته تردیدم که گفت
کل طبیب ار بود باری سر نبودش پنبه زار
کم کم آن عشق مجازم چون جنین شد بار دل
روح٬ از آن یک چند چون آبستنانم در ویار
تا که عشقی آسمانی زاد از آن دل چون مسیح
کز دم روح القدس می داشتندش باردار
تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند
هر گدای عشق را حافظ نخواند «شهریار

در نیشابور ایام شاعر دل شکسته به تلخ کامی و تیره روزی سپری می شد
☼☼☼
قبر خیام به حالی مفلوک
افتاده است به کنجی متروک
خشت آن مهد غم و حسرت من
بس بود آیینه ی عبرت من
جا که خیام چنین مظلوم است
حال این بنده دگر معلوم است
☼☼☼
شهریار بیش از چهار سال در تبعید بود
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
خوشا تهران و طرف لاله زارش
خرامان شاهدان گلعذارش
دیار عشق و شهر آشنایی است
خدای عشق دارد پایدارش
خوشا نزهت گه شمران که خیزد
خروش بلبل از هر شاخسارش
به کوی بهجت آبادم سلامی است
صبا گر افتد از آن سو گزارش
دلم دارد هوای کوی یاران
اگر فرصت بود از روزگارش
****
شهریار در نیشابور با استاد کمال الملک که او نیز در تبعید بود، آشنا گردید
و اکثر اوقات خویش را در محضر استاد می گذرانید
و سروده های خویش را برای او می خواند..
در سال 1313 خبر فوت پدرش به او رسید
و چون اجازه ی برگشت نداشت در غربت دچار افسردگی شد
که نهایتا منجر به بیماری سخت شهریار شد ..
و چون درمانهای محلی موثر نیفتاد
به او اجازه دادند که برای معالجه به تهران برگردد
و از آنجاییکه تیمورتاش دو سال پیش در زندان رضاشاه مرده بود
مانعی نیز برای برگشت او وجود نداشت..
پری که از جریان مریضی و بازگشت او خبردار می شود
برای عیادتش به بیمارستان می رود
و عشاق دیرینه یکدیگر را در آغوش کشیده و اشک می ریزند
خلق سروده ی بی نظیر «حالا چرا» یادگاری ماندنی از این دیدار است:
☼☼☼☼
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی، حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام، فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب ِشیرین، جواب تلخ سر بالا چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من، لالا چرا؟
آسمان چون شمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من، نمى پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامُشی شرط وفاداری بُود، غوغا چرا؟
شهریارا» بی حبیب خود نمى کردی سفر»
این سفر راه قیامت مى روی، تنها چرا؟
****
با برگشتن شهریار به تهران و عیادت های متعدد پری از او در بیمارستان
شور و شوق جوانی و عاشقی در سروده های شهریار دوباره خودنمایی می کنند
و چنان می نماید که دوستی این دو یار قدیمی از سر گرفته شده است
مشخص نیست که این دوران خوشی چقدر طول کشیده است
ولی شاعر جوان تدریجا متوجه تغییراتی در رفتار پری می شود
و نهایتا در می یابد که از پری خواستگاری شده است
و این حریف پُر زور سرتیپ چراغعلی خان معروف به امیر اکرم
یکی از پسرعمو های رضاشاه می باشد
اهالی تهران می دانند که چهار راه امیر اکرم
به نام این حریف تازه نفس نامگذاری شده است
پری تمایل مثبت به این ازدواج از خود نشان می دهد
و مجددا باعث بروز احساسات آتش افروزی
در شاعر جوان و عاشق پیشه می شود
در این دوران شهریار غزلهای فراوانی سروده است
که دیوان او را پُر بارتر و مزیّن تر کرده اند..
و قطعه ی « ناله ی ناکامی» از آن جمله می باشد...

بُرو ، ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دیگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سَر و همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را، کی دانی؟
که من از خار و خس بادیه، بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم
پس از این، گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش، ز فریاد و فغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
دیده را حلقه صفت، دوخته بر در کردم
شهریارا» به جفا کرد چو خاکم پامال»
آنکه من خاک رهش را به سر افسر کردم
****
پایان این داستان زیبا و جانسوز
شب عروسی پری با تیمسار امیر اکرم
برای شهریار یکی از تلخ ترین شبهای زندگیش بود
☼☼☼
بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
به دل جشن و عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
به امیدی که گل تا صبحدم هست
به ﻣﮋگان اشک شبنم دارم امشب
☼☼☼
و با شوهر کردن پری، دوباره غم و غصه و تلخ کامی ها به شاعر جوان روی آوردند
و شهریار بدین ترتیب چند سالی در عُزلت تنهایی به سر بُرد
و در همین زمان در تهران به استخدام بانک کشاورزی در آمد
تیمسار امیراکرم نیز مثل سایر اطرافیان رضاشاه
نهایتا در زندان او به هلاکت می رسد
و پری دوباره از قید وابستگی آزاد می شود
و با دخترش به خانه ی پدر برمی گردد
پس از چندی که از تنهایی و ناراحتی های زندگی کردن در خانه ی پدرش به تنگ می آید
یک روز با دلی محزون و پُر از اندوه و ندامت به سراغ شهریار می رود
ولی شاعر جوان چنان دلشکسته شده بود
که با چشمانی گریان، به درخواست های پری جواب مثبت نمی دهد
و پری با دلی پر از حسرت و اندوه از پیش او می رود....
منظومه ی بی همتای «گوهر فروش» شهریار
احساس شاعر را از درخواست پری به نمایش می گذارد ...
****
یار و همسر نگرفتم، که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من، با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بُریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل می خورم و چشم نظربازم جام
جُرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حُسن و جوانی و هنر
عجبا ! هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم، کاش گره بند زر و سیمم بود
!که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم بدَر امروز از شهر
من خود آن سیزدهم، کز همه عالم بدرم
تا به دیوار و دَرش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود می گذرم
تو از آنِ دگری، رُو، که مرا یاد تو بَس
خود تو دانی که من از کانِ جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا» چه کنم، لعلم و والا گُهرم»
☼☼
و بدین ترتیب، داستان عشق شهریار و پری با سرودن این غزل به پایان می رسد
شهریار پس از بازگشت به تبریز، با یکی از بستگان خویش
که شغل معلمی داشت، ازدواج می کند
ولی پری تا مدتها برای او نامه می فرستد
و پری که خود صاحب ذوق بود در نامه ای می نویسد که
عزیز من، مگر از یاد من توانی رفت
که یاد تُوست مرا یادگار عُمر عزیز
پایان قصه ی عشق